تبليغاتX
چراغ بزرگ برای اطاق تاریک
صدای انسان, سوال بزرگ, جواب من
www.jangjo666.blogfa.com  

به زودی ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط نسخه پیچ | 
اگه امشب کوروشمو از دست بدم قسم می خورم که نفس همتونو میگیرم ................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط نسخه پیچ | 
اگه امشب کوروشمو از دست بدم قسم میخورم نفس همتونو بگیرم....................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:50  توسط نسخه پیچ | 
من همیشه حقیقت رو میگم ( حتی وقتی دروغ میگم )

 

شما هیشه به یه ادم بد تو داستان زندگیتون احتیاج دارید تا مثل یه شوالیه به جنگش برید و برای خودتون افتخار و اعتماد به نفس و حس پیروزی رو به ارمغان بیارید .

ولی من همیشه یه گلادیاتورم که احمق هایی مثل شما برای جنگیدن بهم تحمیل شدید ...

شما  همیشه به خودتون دروغ میگید = به بقیه دروغ میگید و یه لبخند تصنعی رو مثل یه کراوات به خاطر اینکه شما رو به رسمیت بشناسن رو صورتتون حمل میکنید + من این کار رو نمیکنم = من از بازی کردن با یه مشت طوطی خنگ که مدام کلمات تکراری رو تحویل ادم میدن خسته شدم .

  هیچ کدومتون دیگه سعی نکنید به خیال خودتون به من کمک کنید چون برمیگردم گازتون میگیرم .

            میتونید گمشید ( اجازشو صادر کردم )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:32  توسط نسخه پیچ | 
هه هه هه

اومده به من میگه جنبه داشته باش وقتی چند تا ادم حسابی جوابتو میدن

چطور میتونید جواب منو بدید در حالی که حتی نفهمیدید من چی گفتم

شما فقط کلمات رو خوندید در حالی که من فقط کلمات رو ننوشته بودم

                                  واقعا چرا نمیرید گمشید ؟؟؟؟؟؟

یه مشت عوضی سطحی نگر بدبخت که عین کرم توی هم میلولید ومثل گوسفد در طلب غذا مدام به      به میکنید

برید.........برید از یه روز زندگیتون فیلم بگیرید بعد

برید ریتمش رو تند کنید و روش یکی از اهنگ های

چاپلین رو میکس کنید

                              بعد بشینید و مسخره

بودن      خودتان را تماشا کنید شاید بفهمید!!!!!!

اگر تمام خوبی ها بدی افریده میشد طوری که با کشتن یک انسان به شما همان احساسی دست میداد که الان با نجات یک انسان به شما دست میدهد و در دینتان هم شما به ادمکشی دعوت شده بودید=========انوقت شما مرا به ادم کشتن تشویق میکردید و من دوباره همین مثال را برایتان میزدم

 

                                      شما هیچ چیزجز یک مشت بازیچه نیستید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:24  توسط نسخه پیچ | 
چرا نمیرین گمشین

این وبلاگ از این لحظه تخته میباشد

درشو گل گرفتم

خسته نباشید - بودید هم به درک

 خفه حرف زیادی موقوف

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:4  توسط نسخه پیچ | 

                      

                                  بوی تند شاش

اره فقط همین بو به مشام میرسه وبوی بد دهن یه پیرزن که از اعماق

وجودت مدام جیغ می کشه و تو رو به سوی روده (اره درست شنیدی

روده)روده ی این

خر مرده فرا میخونه چون تو رو از اول تو شکم این خر مرده گذاشتن

 و به خاطر همینه که بو رو حس نمی کنی چون توش غرق شدی و 

همه ی وجودتو

گرفته (درست مثل یه ماهی که اگه ازش بپرسی آب کجاست نمیدونه )

تو هم نمیدونی چون از وقتی که خودتو شناختی تو معده ی این خر بودی

 و الان دیگه نمیتونی بوی بد رو تشخیص بدی ولی من تصمیم گرفتم تو

 حلق این خر مرده بشاشم تا مجبور بشه منو استفراغ کنه

منو استفراغ کنه و تازه دراون لحظه است که میتونم بو ها رو تشخیص

 بدم زمانی که از توی شکم این خر مرده (زندگی تحمیلی) با قوانین

تهوع آمیز

بیرون آمده باشم تازه میتونم خودمو تنفس کنم و این نهایت آرزوی منه

اینکه بتونم خودم تنفس کنم و خودمو تنفس کنم - خودی که قبلا‌ از همه

 ی چیزهای

عاریه ای تهی شده و حالا دوباره جامه (خودم) رو خواهم پوشید واین

 دفعه خالص خواهم بود و یکسره محصول و مالک خویش میباشم و به

هیچ احد

دیگری تعلق نخواهم داشت (((یکسره پینوکیو خواهم بود در آخر داستان

 که به یک پسر واقعی تبدیل شدم و فرشته ی مهربون آبی رو وقتی

 روبروی اینه میایستم خواهم دید که به من میگوید تو مرا از کورترین

 پستوی وجودت بیرون کشیدی و من دوباره در آینه می نگرم صورتش

 را دقیق تر می بینم ((خودمم)) یعنی من در کورترین پستوی وجودم گم

 شده بودم ؟

پستو (این کلمه مرا یاد جایی میاندازد جایی پیچ در پیچ با بوی سیرابی

 گندیده آری این همان شکم خر مرده بود ((کورترین پستوی

 وجودم .همان جایی که خودم را در آن گم کرده بودم و من نه در شکم

 خر بلکه در شکم نادانی ها و آرزو های محدود و زودگذر خودم گمشده

 بودم و حالا بیرون امده ام و این مرحله ی اول و اخر است (اولین پله

از نردبان یک پله ای ناشناخته ای که از ان میترسیدم ....

ولی این نردبان فقط یک پله داشت و من از همین می ترسیدم چون برایم

 ناشناخته بود (آری چقدر ناشناخته ها ترسناکند ولی آیا ترسناک تر

 این نیست که تا ابد ناشناخته بمانند؟ و روزی بیدار شویم و ببینیم همان

 یک پله را نیاز داشتیم تا به خودمان برسیم و بدتر از آن اینکه

 میدانستیم این نردبان یک پله ای ما را به حقیقت خودمان میرساند ولی

از بالا نرفتیم چرا؟ چون ما از خودمان هم میترسیم -چون برای خود

 ناشناخته مانده ایم و به یک پوسته ی تقلبی عادت کرده ایم .آری عادت

 کرده ایم که مثل خرها فقط به فکر چریدن و آمیختن باشیم و انسان

 بودن و بی نهایت بودنمان را در روده های این خر که بوی سیرابی

 گندیده میدهد زندانی و مخفی کنیم تا مبادا این ناشناخته را در آینه

 ببینیم!!!!

ولی چرا ما را درون شکم این این خر مرده قرار داده اند ؟چرا؟

جواب ابن سوال واضح است چون خودشان(دولتها) به سرزمینی به نام

 خر مرده حکومت میکنند -سرزمینی که در کورترین پستوی وجود ما

 قرار دارد و ما در صورتی تحت فرمان آنها(دولتها)خواهیم بود که در

 این پستو در این سرزمینی که بوی سیرابی گندیده میدهد محبوس

 باشیم .

ولی انها چطور توانستند این کور ترین پستوی وجود ما را پیدا کنند و ما

 را درآن محبوس کرده بر ما حکم برانند؟ جواب بسیار ساده است زیرا

 آنها نیز مانند ما انسان هستند وهمین پستو را در کور ترین نقطه

 وجودشان دارند و ان را پیدا کرده اند و این را میدانستند که هر انسانی

 در کورترین نقطه ی وجودش این خر مرده (سلول پستو نما) را دارد و

 آنها(دولت ها) این را فهمیده اند.

در پست بعد پشت پرده ی این جنگولک بازی ها و خیمه شب بازی

 های این سرزمینی را که خوک ها(دولت ها) بر آن حکم میرانند را

 برای شما نمایان خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط نسخه پیچ | 
ما خدا را میپرستیم(چه جمله ی مسخره ای)

تو فکر میکنی داری خدا رو میپرستی(!!!!!!هه هه!!!!!!!!!!) فکر نکنم (تو فقط داری یه مکعب سنگی و یه گنبد طلا رو مپرستی ااااااتو کلمه ی الله رو به خاط اینکه روی پول مینویسن دوست داری اااااااا٬ ٬٬٬ ٬٬٬٬٬٬٬٬ (تو یه مشت گل خشک شده رو میپرستی

(تو بت پرستی).... تو شب ها خدا رو صدا میزنی؟ (میدونم چته :درد پول داری-دانشگاه و کنکور داری) .....یه بار فقط یه بار تو خونتون یه دوربین کار بذار تا از یه روز زندگیت فیلم بگیره اااااااااا بعد ریتم فیلم رو تند کن و یه اهنگ چاپلین روش میکس کن تا بفهمی چقدر مسخره ای (تو جون میکنی ٬ گریه میکنی (کار نیک میکنی) تا پس فردا بندازنت تو یه چراگاه پر دارو درخت (بهشت)

و اما من

من ترجیح میدم برم جهنم ٬ ولی همین جا تلاشمو میکنم ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬(که:از شر این خدای شما و خدای خودم که این همه رو به من داده (به من تف کرده )نمیخوام ........حتی خدایی رو که مولانا و عارفای شما هم میخواستند نمیخوام (((((((((((ااااااااامن خ ودمو میخوام ااااااااا))))))))))

من یه نقاشی ام که دستی منو (رنگ مالی کرده) من همون صفحه ی سفیدم که روش خط خطی کردن اااااااااااااااااا من تشنمه :اب میخوام٬ابی که رنگها را بشوید.و مرا (یک سپید خیس) رها کنه¤¤¤¤ ٬ ¤¤

تا بسوزم (در جهنم خودم بسوزم

تا فقط یه لکه(یه جای سوختگی روی این صفحه ی سفید ((من)) نقش ببنده و این نقاشیه منه (و این نقاشی منم).و

در این لحظه دیگه خدایی جز من وجود نخواهد داشت.

عشق و محبت اااااااا=ااا+ کینه و نفرت (ـ-ـــ---ـــــــــ ـــمن ـــــ---ـ-ـ-

(خوبی را تف میکنم (میشویم) و بدی را خواهم

سوخت

خود را از تمامی چیزهای عاریه ای که خدای به من داده تهی خواهم کرد از عشق٬ محبت ـکینه و نفرت و از خوبی و بدی.....

...... وبعد ..................و بعد

به همه ی اینها جامه ای نو خواهم پوشاند (همه ی اینها را معنایی جدید خواهم بخشید))))))))))))) و یا همه را یکسره دور خواهم ریخت و

بجایشان جامه ای نو خواهم دوخت و ((((((((((اااااااا تنها در این موقع کلمه ی خدا برای من معنا میگیرداااااااااا))))))))))))

و این جنگ من است (بی تفنگ و نیزه ٬ بی دروغ و فریب ـبدون هیچ))

فقط هر که احساسی شبیه به من دارد بیاید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:50  توسط نسخه پیچ | 


 

ما خدا را میپرستیم(چه جمله ی مسخره ای)

تو فکر میکنی داری خدا رو میپرستی(!!!!!!هه هه!!!!!!!!!!) فکر نکنم (تو فقط داری یه مکعب سنگی و یه گنبد طلا رو مپرستی ااااااتو کلمه ی الله رو به خاط اینکه روی پول مینویسن دوست داری اااااااا٬ ٬٬٬ ٬٬٬٬٬٬٬٬ (تو یه مشت گل خشک شده رو میپرستی

(تو بت پرستی).... تو شب ها خدا رو صدا میزنی؟ (میدنم چته :درد پول داری-دانشگاه و کنکور داری) .....یه بر فقط یه بار تو خونتون یه دوربین کار بذار تا از یه روز زندگیت فیلم بگیره اااااااااا بعد ریتم فیلم رو تند کن و یه اهنگ چاپلین روش میکس کن تا بفهمی چقدر مسخره ای (تو جون میکنی ٬ گریه میکنی (کار نیک میکنی) تا پس فردا بندازنت تو یه چراگاه پر دارو درخت (بهشت)

و اما من

من ترجیح میدم برم جهنم ٬ ولی همین جا تلاشمو میکنم ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬(که:از شر این خدای شما و خدای خودم که این همه رو به من داده (به من تف کرده )نمیخوام ........حتی خدایی رو که مولانا و عارفای شما هم میخواستند نمیخوام (((((((((((ااااااااامن خ ودمو میخوام ااااااااا))))))))))

من یه نقاشی ام که دستی منو (رنگ مالی کرده) من همون صفحه ی سفیدم که روش خط خطی کردن اااااااااااااااااا من تشنمه :اب میخوام٬ابی که رنگها را بشوید.و مرا (یک سپید خیس) رها کنه¤¤¤¤ ٬ ¤¤

تا بسوزم (در جهنم خودم بسوزم

تا فقط یه لکه(یه جای سوختگی روی این صفحه ی سفید ((من)) نقش ببنده و این نقاشیه منه (و این نقاشی منم).و

در این لحظه دیگه خدایی جز من وجود نخواهد داشت.

عشق و محبت اااااااا=ااا+ کینه و نفرت (ـ-ـــ---ـــــــــ ـــمن ـــــ---ـ-ـ-

(خوبی را تف میکنم (میشویم) و بدی را خواهم

سوخت

خود را از تمامی چیزهای عاریه ای که خدای به من داده تهی خواهم کرد از عشق٬ محبت ـکینه و نفرت و از خوبی و بدی.....

...... وبعد ..................و بعد

به همه ی اینها جامه ای نو خواهم پوشاند (همه ی اینها را معنایی جدید خواهم بخشید))))))))))))) و یا همه را یکسره دور خواهم ریخت و

بجایشان جامه ای نو خواهم دوخت و ((((((((((اااااااا تنها در این موقع کلمه ی خدا برای من معنا میگیرداااااااااا))))))))))))

و این جنگ من است (بی تفنگ و نیزه ٬ بی دروغ و فریب ـبدون هیچ))

فقط هر که احساسی شبیه به من دارد بیاید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:17  توسط نسخه پیچ | 
دیگه خسته شدم ٍإ"
      از بسکه با هر نفس این زندگی سگی رو از خدا گدایی کردم ٬ فکر کردم باید خودکشی کنم ولی دیدم که                     مرگ        هم یه مرحله از همین زندگی سگیه

>>>>>>>این یه اخطار به خودم و شماست که یکدیگر را دشمن پنداشتیم ))) و همدیگر را میدریم

     ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((شیپورجنگ))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))         

             ـــــــــــــــــــــــــــــــ شیپور جنگ نواخته شد ـــــــــــــــــــــــــــــــ

                           این منم    پتک بزرگ                                  potke bozorg

در اینجا(زندان)(زندگی) >ا>>>>همه ی در ها قفله <<<<<<<<٬٬٬٬٬٬٬٬*٪פ٫٬٫!!!~~~!~!٬~!٬~)

                      من دیگه ای زندان رو نمیخوام(زندگی ٬ این دنیا٬ اخرت ٬ خوبی٬ بدی)

من دیگه نمیخوام بنده و برده باشم !!!!!!!!!<<؟؟؟؟؟>>!!!!!!!!!..................................................

راهی جز جنگ برام نمونده(جنگ با هر عاقبتی(حتی نابودی))))ـــــــــــــمن میخوام-----------میخوامــــ

که دیگه محبوس نباشم اااااااااااااااااااااااااا میخوام خدای و بنده ی خود باشم اااااااااااااااااااااااــــــــــــــ<<

                               

                                 این یک اطلاعیه

هر کس راهکاری به جز جنگ در نظرش هست (برای خلاصی ارائه بده)

          من در پست بعدی دعوت به سوی خودتان را خواهم خواند و شیپور جنگ را خواهم نواخت

پس هر کس دلیلی برای مخالفت دارد بگوید و یا تا ابد خاموش بماندــــ

                                                    هر کس مخالفت میکند (راهکار و دلیلی ارائه دهد

 

این زندگی یک سوپ نپخته از کرمهای چندس اور است

               که میزبان برای من روی میز گذاشته ( من نه این سوپ میخورم(زندگی) و نه میز را ترک

               میکنم(خودکشی=تسلیم)

من ................................................................

                                                         سوپ را به میزبان خواهم خوراند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمن(o)_____

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:47  توسط نسخه پیچ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چراغی است که قصد روشن کردنش را دارم, رشته سیم کوتاه است, امیدوارم شما این رشته را بلندتر کنید که به پریز برق(مقصد) برسد.

پیوندهای روزانه
بحث,سوال و جواب, رد و اتبات خدا
لالایی بیداری
godeatgod(درباره ي خداست)
تقدیر و سرنوشت و تناقضات قران ( و همه ی ادیان)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان